بایگانی

آمار سایت

  • 0
  • 74
  • 48
  • 4,232
  • 12,895
  • 102,539
  • 116,227
  • 12,728
 
No Image
مقایسه ی قصه ی بز زنگوله پا در گویش لایزنگانی با روایت مکتوب

«بررسی قصه های عامیانه از سوی دیگر به عنوان مجموعه ای از باورها، عادتها و آیینهای کهن اقوام ایرانی، یکی از منابع مهم مطالعات جامعه شناسی محسوب میشود. جمع آوری، مطالعه و تحلیل این داستانها ما را با گنجینه ای از نمادهای اسطوره ای و کهن‌الگوهای جمعی و قومی مواجه میکند که در نهایت به عنوان ابزاری سودمند، قابل اعتماد و کارآمد، شناخت ژرفتر خصیصه های فرهنگی اقوام ایرانی و درک تعامل فرهنگی آن¬ها با دیگر اقوام و دریافت نقاط تشابه و تفاوت میان آن¬ها و نیز بررسی سیر تحول فرهنگ ایرانی را میسر می¬سازد.»( نمیرانیان، کتایون و آزاده وطن پور، ۱۳۹۱: ۱۸۸).

در این مجال نگاهی میکنیم به قصه ی «بز زنگوله پا» که در گویش لایزنگانی به «بز جِنگِله پا» boz-e jengela-pâ معروف است. از آوردن آوانویسی آن خودداری میکنم و فقط برگردان فارسی آن را می آورم. راوی این قصه، مرتضی علیزاده ۵۵ ساله است. این قصه را من حدود چهار سال پیش ضبط کرده ام.

بز جِنگِله¬پا

یک بز بود، سه تا بچه داشت. نام یکی از آن¬ها شَنگُل، یکی دیگرش مَنگُل و دیگری هم حبه¬ی انگور بود. خودش(بز) شب¬ها به چریدن می¬رفت و روزها برایشان(بچه¬هایش) شیر می¬آورد. [بز] گفت: من می¬روم شما در را باز نکنید که یک¬دفعه گرگ بیایید شما را بخوردها!. [بچه¬ها] گفتند: خوب، باز نمی¬کنیم. این شَنگُل و مَنگُل و حبه¬ی انگور بزرگ شده بودند. یک روز گرگ آمد و در زد. گفت: شَنگُلَم! مَنگُلَم! در را باز کن! شیر آوردم، بع بع بکن!. دست¬هایش را جلو آور (نشان داد). [یکی از بچه¬ها] گفت : تو مادر من نیستی! مادر من دست¬هایش حنایی و خوشگل بود. تو پشمالو هستی. [گرگ] رفت و موهای خودش را سوزاند و دست¬هایش را حنا گذاشت. قشنگ و باقاعده. و برگشت گفت: : شَنگُلَم! مَنگُلَم! در را باز کن! شیر آوردم، بع بع بکن!. [یکی از بچه¬ها] گفت: مادر من دست¬هایش حنایی و خوشگل بود. دست¬هایش را به او نشان داد. گفت: بله تو هستی و در را باز کرد. آمد. شَنگُل و مَنگُل، جفتشان را خورد. حبه¬ی انگور فرار کرده بود و رفته بود روی پشت بام. دوتا قطره¬ی خون همین¬جا افتاده بود. تا این¬که مادرشان آمد در زد. شَنگُلَم! مَنگُلَم! حبه¬ی انگور! در را باز کن. دید هیچ کس نیست. شاخ زد در را شکست و به داخل رفت. دید همه¬اش را گرگ خورده است. هیچی!، دوتا قطره¬ی خون همان¬جا افتاده بود. گفت: یک پدری از او بسوزانم!. بچه¬ی مرا خورده!؟. به خودش گفت بروم. رفت روی خانه¬ی سگ. [سگ] گفت: کیه که روی خانه¬ی ما تاپ تاپ می¬کنه، آشِ بچه¬ی ما پر از خاک می¬کنه!؟. [بز] گفت: منم منم بزِ جِنگِله¬پا، دو شاخ دارم در هوا. که خورده شَنگُلِ من؟ که برده مَنگُلِ من؟ که میایه جنگِ من؟. [سگ] گفت: نخوردیم شَنگُلِ تو، نبردیم مَنگُلِ تو، نمی¬آییم به جنگ تو. ]بز[ پرید روی خانه¬ی شغال. [شغال] گفت: کیه که روی خانه-ی ما تاپ تاپ می¬کنه، آشِ بچه¬ی ما پر از خاک می¬کنه!؟. [بز] گفت: منم منم بزِ جِنگِله¬پا، دو شاخ دارم در هوا. که خورده شَنگُلِ من؟ که برده مَنگُلِ من؟ که میایه جنگِ من؟. [شغال] گفت: نخوردیم شَنگُلِ تو، نبردیم مَنگُلِ تو، نمی¬آییم به جنگ تو. [بز] پرید بر روی خانه¬ی پلنگ. [پلنگ] گفت: کیه که روی خانه¬ی ما تاپ تاپ می¬کنه، آشِ بچه¬ی ما پر از خاک می¬کنه!؟. [بز] گفت: منم منم بزِ جِنگِله¬پا، دو شاخ دارم در هوا. که خورده شَنگُلِ من؟ که برده مَنگُلِ من؟ که میایه جنگِ من؟. [پلنگ] گفت: نخوردیم شَنگُلِ تو، نبردیم مَنگُلِ تو، نمی¬آییم به جنگ تو. [بز] پرید بر روی خانه¬ی گرگ. [گرگ] گفت: کیه که روی خانه¬ی ما تاپ تاپ می¬کنه، آشِ بچه¬ی ما پر از خاک می¬کنه!؟. [بز] گفت: منم منم بزِ جِنگِله¬پا، دو شاخ دارم در هوا. که خورده شَنگُلِ من؟ که برده مَنگُلِ من؟ که میایه جنگِ من؟ [گرگ] گفت: هم خورده¬ام شَنگُلِ تو، هم برده¬ام مَنگُلِ تو، هم میاییم به جنگ تو. رفتند نزد کوره¬ی آهنگری مشهدی جعفر. بز یک انبان پر از پنیر کرد و [برای مشهدی جعفر] برد. گرگ یک انبان پر از چُس کرد و [برای مشهدی جعفر] برد. گفتند: دندان¬هایمان را تیز کن. وقتی مشهدی جعفر روی انبان¬ها را باز کرد، مالِ گرگ را باد برد. مال بز را وقتی باز کرد، دید پنیر است. گفت به به!. دندان¬های بز را تیز کرد و نوک شاخ¬هایش را رویین کرد. و دندان¬های گرگ را هم کشید و به جایش پنبه گذاشت. و رفتند به جنگ. شاخ اولی نه، شاخ دومی بز زد به شکم گرگ و شکم گرگ تا کنار بیضه¬هایش پاره شد. دوتا بچه¬ها از داخل شکمش بیرون افتادند. [بز] گفت: شما شَنگُل و مَنگُل من هستید یا شَنگُل و مَنگُل گرگ؟. [شَنگُل] گفت من شَنگُل تو هستم. او گفت من مَنگُل گرگ هستم. [بز] زد شکم مَنگُلش را هم پاره کرد. شَنگُلش را برداشت و آمد در خانه¬اش و به خوشحالی زندگی کرد.

**پایان**

هر قصه¬ای ممکن است در مناطق مختلف و در میان اقوام مختلف به شکل¬های مختلف روایت شود. قصه¬ی بز زنگوله پا هم از این دست قصه¬هاست. برای قیاس و بیان تفاوت¬ها در اینجا روایتِ لای¬زنگانِ این قصه را با شکل مکتوب آن در کتاب «چهل قصه» بررسی می¬کنیم.

الف: تفاوت¬ها
۱-در روایت لای¬زنگان شروع داستان مستقیم¬تر است. در حالی که در روایت مکتوب ابتدا فضا سازی می-شود. «بزی بود که همسایه¬ها صداش می¬کردن بز زنگوله پا …».(کریم زاده، ۱۳۷۶: ۳۰۱).
۲-در روایت مکتوب، شیوه¬ی سخن گفتن بز گاهی از حد فرزندان بیشتر است و به سمت مخاطب بزرگسال حرکت می¬کند.«به بچه¬هایش گفت از این به بعد خوب حواستان را جمع کنید و هیچ وقت بی-گُدار به آب نزنید.» (کریم زاده، ۱۳۷۶: ۳۰۲). این در حالی است که روایت لای¬زنگان برای کودک قابل فهم¬تر و زود هضم¬تر است.
۳-در روایت لای¬زنگان، گرگ تنها یک بار برای اصلاح و خود را به شکل بز درآوردن اقدام می¬کند. این در حالی است که در روایت مکتوب دو بار می¬رود. بار اول به آسیاب می¬رود و دستش را سفید می¬کند. و بار دوم می¬رود و پایش را حنا می¬بندد.
۴-در روایت لای¬زنگان، گرگ برای این که خود را به شکل بز درآورد، موهای بدنش را می¬سوزاند و دست-هایش را حنا می¬بندد. در روایت مکتوب، دستش را در آرد می¬زند و پایش را حنا می¬بندد.
۵-در روایت مکتوب، حبه¬ی انگور در سوراخ آبراه می¬پرد و قایم می¬شود. در روایت لای¬زنگان به روی پشت بام می¬رود.
۶-در روایت لای¬زنگان، وقتی بز به خانه برمی¬گردد، بچه¬هیش را صدا می¬کند و چون پاسخی نمی¬بیند، با شاخ¬هایش در را می¬شکند. در روایت مکتوب، وقتی بز به خانه می¬آید، حیرت زده بچه¬هایش را صدا می-زند و در نهایت، حبه¬ی انگور که قایم شده خودش را نشان می¬دهد و ماجرا را برای مادرش تعریف می¬کند.
۷-در روایت مکتوب، بز یک بار به سراغ شغال می¬رود و از او می¬پرسد«شنگول و منگول من را تو بردی؟».(کریم زاده، ۱۳۷۶: ۳۰۲). و شغال می¬گوید نه و به او می¬گوید کار گرگ است. و بار دوم به سراغ گرگ می¬رود و روی پشت بام گرگ می¬رود و جست و خیز می¬کند. ولی در روایت لای¬زنگان، به پشت بام سگ، شغال، پلنگ و گرگ می¬رود و جست و خیز می¬کند. و پس از این که هر کدام از آن¬ها می¬گویند: کیه که روی خانه¬ی ما تاپ تاپ می¬کنه، آشِ بچه¬ی ما پر از خاک می¬کنه!؟، بز در جواب می¬گوید: منم منم بزِ جِنگِله¬پا، دو شاخ دارم در هوا. که خورده شَنگُلِ من؟ که برده مَنگُلِ من؟ که میایه جنگِ من؟.
۸-در روایت مکتوب، فقط هنگامی که بز بر روی خانه¬ی گرگ می¬پرد، شاهد گفت و گویی منظوم هستیم. در حالی که در روایت لای¬زنگان، در مواجه با سگ، شغال، پلنگ و گرگ، گفت و گوی میانشان منظوم و آهنگین است. یعنی بز بر روی خانه¬ی سگ، شغال و پلنگ که می¬رود، در ابتدا آن¬ها می¬گویند: کیه که روی خانه¬ی ما تاپ تاپ می¬کنه، آشِ بچه¬ی ما پر از خاک می¬کنه!؟. سپس بز در جواب می¬گوید: منم منم بزِ جِنگِله¬پا، دو شاخ دارم در هوا. که خورده شَنگُلِ من؟ که برده مَنگُلِ من؟ که میایه جنگِ من؟.و آن¬ها هم می¬گویند: نخوردیم شَنگُلِ تو، نبردیم مَنگُلِ تو، نمی¬آییم به جنگ تو.
۹-در روایت مکتوب، بز به پیش چاقو ساز می¬رود و برایش کره می¬برد و چاقو ساز، شاخ¬های بز را تیز می-کند. و گرگ هم انبانی از چُس برای دلاک می¬برد و از دلاک می¬خواهد که دندان¬هایش را تیز کند. اما دلاک دندان¬های گرگ را می¬کشد و به جای آن¬ها پنبه می¬گذارد. در روایت لای¬زنگان، بز برای آهنگر پنیر می¬برد و آهنگر، علاوه بر تیز کردن¬ دندان¬های بز، شاخ¬هایش را نیز رویین می¬کند. و چون گرگ هم انبانی چُس برده بود، دندان¬هایش را می¬کشد و به جایش پنبه می¬گذارد.
۱۰-در روایت مکتوب، در روز جنگ، بز وانمود به آب خوردن می¬کند و گرگ هم برای این که عقب نیفتد، سراغ آب می¬رود و اینقدر آب می¬خورد که شکمش مثل طبل می¬شود. در نهایت بز شکم گرگ را پاره می¬کند و شنگول و منگول را از شکم گرگ بیرون می¬آورد. و به خانه می¬روند. اما در روایت لای¬زنگان پس از پاره شدن شکم گرگ، بز از بچه¬هایش می¬پرسد: شما شَنگول و مَنگول من هستید یا شَنگول و مَنگول گرگ؟. ]شَنگول[ می¬گوید: من شَنگول تو هستم. و منگول هم می¬گوید: من مَنگول گرگ هستم. ]بز[ می-زند شکم مَنگول را هم پاره می¬کند. و با شنگول به خانه می¬روند.

ب: ویژگی¬های روایت این قصه در گویش لای¬زنگان
۱-زبان آن به حال و هوای کودک نزدیک¬تر است. به ویژه این که گه گاهی در لابه¬لای قصه، سخن آهنگین می¬شود.
۲-رفتار شخصیت¬ها مناسب با فضای روستایی است. مثل این که حبه¬ی انگور به روی پشت بام می¬پرد.
۳-در این روایت، هرچند که گرگ و بز قرار است با هم بجنگند، ولی برای تیز کردن دندان¬ها و شاخ¬ها، با هم نزد آهنگر می¬روند.
۴-بهره گیری از عناصر و توانمندی¬های گویش و خود منطقه¬ی لای¬زنگان. مثل این که آهنگر در این قصه مشهدی جعفر است که مصداق خارجی دارد. و فردی به نام مشهدی جعفر در لای¬زنگان، ارّه تیز می¬کند و کارهایی از این قبیل.

منابع

نمیرانیان، کتایون و آزاده وطن پور. (۱۳۹۱). « ریختشناسی و تحلیل اسطورهای قصه عامیانه دختر و درخت کنار»؛ پژوهش¬های انسان شناسی ایران. دوره ۲، شماره ۱٫ ص ۱۸۸٫
کریم¬زاده، منوچهر. (۱۳۷۶). چهل قصه. تهران: طرح نو.

 

دسته: گونه های فرهنگ مردم | نويسنده: حسن رنجبر


نظرات بینندگان:
منوچهری گفته:

پدر بزرگ من قصه بز جنگله پا رو برامون میگفت اسم بجه هاش کلیل و ولیل بود محتوا هم کمی فرق داشت

حسن رنجبر گفته:

بعید نیست شکل اصلی آن هم همین باشد که شما میگویید. آنچه من ثبت کرده ام تحت تاثیر رسانه ها و… بوده

منوچهری گفته:

یه قصه دیگه اش هم «فاتک فیتکو»بود و قصه دیگر«گن گاو»
یادش به خیر پدر بزرگم خیلی در مورد لایزنگان حرف داشت اما ما بچه بودیم اهمیتش رو درک نمی کردیم

درمورد تاریخ هم میگفت از خانددان زند بودن و موقع برگشت از کرمان عده‌ای کولی کرمان هم با آنها به لایزنگان آمدند
شجره نامه خودمان هم تا ۴۰۰،۵۰۰سال پیش مشخصه ،قبلش دیگه نه

البته من به روسنای پری محل تولد کریم خان رفتم واقع در بخش زنگنان ملایر بود شاید اسم لایزنگان هم ربطی به نام این بخش داشته باشد

حسن رنجبر گفته:

درود بر شما
زنده باد
من شما دوست همراه را نمی شناسم، پاینده باشید
چه خوب میشد اگر میتوانستید این قصه ها را یک بار دیگر بپرسید و ضبط کنید. این ها از گنجینه های این روستا هستند که کمتر کسی خبر دارد. اگر علاقمند هستید حتما آنها را ضبط کنید تا از گزند فراموسی نجات یابند.

حسن رنجبر گفته:

پیرامون تاریخ هم آنچه فرموده اند صحیح است. منتها آنچه مسلم است این است که پیش از این تاریخ هم افرادی در این روستا زندگی می کرده اند

منوچهری گفته:

سلام
حتما قصه ها را ضبط می کنم

بله درسته لایزنگان از قبل ورورد خاندان زند ساکنانی داشته ولی این که چگونه لهجه لری زندیان لهجه غالب شده و اونا چطور لایزنگان را پیدا کرده اند ؟؟؟!!!

مادر بزرگ من میگفت وقتی بچه بودیم بزرگترامون بهمون می گفتن نگین ما شاهزاده ایم وگرنه پیدا مون می کنن و می کشنمون
همین طور می گفت خاندان زند به سر کردگی ماه بانو دختر کریم خان زند به اینجا اومدن و زنان با پنبه پارچه راه راه سفید مشکی برای لباس مردان و پارچه سیاه برای شلوار دمپا گشاد می بافتند(شبیه لباس لرها و بختیاری ها) و همچنین جنگ های قبیله ای بین مردم لایزنگان ،اردوی یاور محمد تقی خان ،بیسیم زدن به تهران و قشون کشی به لایزنگان در زمان رضا شاه ، بیماری وبا و حصبه و مصائب همراه با آن و…….

کاش همه دوستداران لایزنگان حرفای به قول خودمون قدیمیا رو ضبط می کردن و به همین سایت ارسال می کردن خیلی خوب بود برای محققین در این زمینه و بالا رفتن اطلاعاتمون

بازم سپاس از شما

حسن رنجبر گفته:

بله این چیزها جای تحقیق بیشتری دارد. آنچه از سنگ نوشته ها برمی آید نشان میدهد که افرادی پیش از ورود لرها به این منطقه، در اینجا ساکن بوده اند. به ویژه که این سنگ نوشته ها مربوط به فرهنگ ایران پیش از اسلام است و به نظر میرسد افرادی بوده اند که اسلام را بطور کل و قطع نپذیرفته بوده اند من گمانم این است که مربوط به دوران حکومت شبانکاره باشد. اما اینکه لرها اینجا را پیدا کرده اند، گویا این اتفاق در زمان فرار لطفعلی خان به کرمان اتفاق افتاده و علاوه بر اینجا من گمان میکنم در جاهای دیگر نیز ساکن شده باشند. به ویژه که در همسایگی خودمان روستای «لایِ گردو لُر» وجود دارد و من در همین سرخونِ خودمان که «اِشکفتی» به نام «کُتِ لُرا» هم در آنجاست، سنگ نوشته ای یافتم که چندین نام لری بر آن حک شده بود و چندتایی از آنها پسوند «خان» داشتند.
و اما تاثیر لری بر گویش لایزنگان: به طور کلی میتوان گویش این روستا را در زمره ی گویش های محلی فارس به شمار آورد که لری بر آن تاثیر گذار بوده و درست هم این است که غالب تاثیر آن از لری بختیاری است نه لری ممسنی. علاوه بر لباس که فرمودید به بختیاری ها شباهت داشته من از نظر زبانی هم بسیاری از مشابهت ها را دیده ام.

منوچهری گفته:

راستی جناب رنجبر پدر برزگ من وقتی می خواست برامون قصه بگه نمی گفت قصه یا داستان میگفت نقلnaghl

بیاین بشینین ت برتون یه نقلی بکنم

حسن رنجبر گفته:

درسته! میگفتن نقل و آداب خاصی هم داشته


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

شعر محلی

لبت قِیْطون و دنّون اُسُّغونه *** دو ابروت همچنون تیر و کمونه. (آغابگ فروزان)

ورود

No Image No Image