بایگانی

 
No Image
قصه در لایرنگان داراب

آنچه امروزه از قصه های این گویش به جا مانده تعدادی قصه ی کوتاه است که در سینه ی تعداد انگشت شماری از مردم این روستا بلااستفاده و غریب جای گرفته است. به گفته ی مردم این روستا در گذشته ای نه چندان دور، قصه گوهای محلی، قصه های زیاد و طولانی –و گاه به شکلی نمایش گونه- روایت می کرده اند. به گفته ی مردم گاهی راویان قصه هایی را به مدت چهار ساعت در دو نوبت دو ساعته روایت می کرده اند.
قصه هایی که مادران و در کل زن ها روایت می کردند کوتاه تر می بوده و غالبا برای سرگرم کردن بچه ها بوده است اما آقایان علاوه بر قصه هایی که جهت سرگرم کردن بچه ها روایت می کردند، به روایت قصه های طولانی تری برای افراد بزرگ سال و حتی کهن سال می پرداختند. آقایان در فصل کار هنگامی که برای کار به باغ خود یا دیگری می رفتند، شب ها غالب افراد در غاری به گرد هم جمع می شدند و نقال هم که یکی از این افراد بود، به نقالی و روایت قصه ها برای دیگران می پرداخت.


این تعداد اندکی قصه که فراموش نشده اند ویژگی های زیادی دارند که ذکر همه ی آن ها در این حوصله نمی گنجد. بهتر است در وقتی مناسب تر در چند مقاله یا یک کتاب به ریخت شناسی هرکدام از آن ها بپردازم. اگر فرصتی بود و نان خورشی رسید!.
امروزه برخی از این قصه ها درهم ادغام شده اند و به سختی می توان آن ها را از هم جدا کرد و به شکل اولیه ی قصه رسید. به طور قطع نمی توان دلیل ادغام این قصه ها را بیان کرد اما از دلایلی همچون: چند نامی بودن قصه ها، شباهت عناصر برخی قصه ها، روایت های مختلف و نیز ادغام فرهنگی در این روستا نمی توان چشم پوشی کرد.
تعداد قصه هایی که من موفق به گردآوری آن ها شدم بیش از ده پانزده است. اما تاکنون از این میان سه قصه را از فایل صوتی به کتابت درآورده ام. قصه بیش از گونه ی دیگری وقت گیر است.
نام برخی از قصه های محلی روستای لای زنگان:
۱- بز جِنگِله¬پا boz-e jengela-pâ (=بز زنگوله پا)
۲-بیوی برگ گل طلاbiv-i barg-e gol talâ (=بی بی برگ گل طلا)
۳-پسَرُی پیرزن pesa:r-o-y pi:ra-zan (پسرهای پیرزن)
۴-فاتک فیتک fâ:tak fi:tak (؟)
۵-نار یَیْ مَن nâ:r-e yay man (انار یک منی)
۶-گُنِّ گو gonn-e gô
۷-و…
در اینجا یکی از قصه های کوتاه این روستا را برای علاقه مندان به نمایش می گذارم. راوی یا نقال این قصه آقای مرتضی علیزاده (پاییز۱۳۹۳) می باشد. برگردان فارسی این قصه لفظ به لفظ است و آنچه خود افزوده ام در قلاب قرار داده ام.

آوانویس:

biv-i barg-e gol talâ

gof ke ye pesar-i bi:δ-en o ya doxtar-i i doδâ-šun še-y goft-en biv barg-e gol talâ: go hem do-ttâ hem-tô bâ ham xu:v me:ravun xoš-raftâ:r bi:δ-en kâkâ-šun nu:n-a das i-yâ:vo doδâ-šun γazâ doros i-ke i-nešess-en bâ ham qašang i-xâ:rd-en xoš o xošâ:l go i biv barg-e gol talâ: ya ru:z-i ra: sar-e berka ju:n-eš šošt o umaδ ya yay mâ: do-mmâ:-yi šoδ hemtô alaki diδ hâ:mele-y go če bokon-om ti:r-e mard-om ri:-m siyâ: i:-še mardom xo nim-fa:m-en a sar-e nomâ:z go xoδâ:yâ ke ju:n-om beg-i biv barg-e gol talâ: mord kâkâ-šun har-če kalla nâ:δ-a ri kom-eš go biv barg-e gol talâ: biv barg-e gol talâ: diδ hič eš šošt o hem to hayâ:t-eš ša gu:r ke o ya zan-i-yam geref go har pasin do-ttâ tox-morγ doros i-kon-i i-bar-i i:-ni-ya sar-e xâ:k-e doδo-y mâ i a to gu:r bačča ša gi:r umaδa-viδ ya doxtar-i hem doxtar-u i-maδ i-kašiδ i-bord i-xâ:rd o dôri`-i nâ:δ-a hom-žâ i zan i-ra: i-yâ:vo hem-tô modda:t-â biδ go mo xo har-či i:-nom i-yân i-kaš-en i-xâ:r-en o nim-fa:m-om či-ye go hičči ya ru-am nešess-a kamin hem ke doxtar-u umaδ bovar-e mol-e dass-eš gere kaši:δ-a to gu:r ša dar i doxtar-u engâ:r bolur umaδ mošt ša to zoγâ:l ju:n-eš siyâ: ke tâ umaδ go hem doxtar-a hem-žâ a dar umaδ eš kaši:δ-om go čorâ i-tô bar ru:z-eš do:δ-i-ye ju:n-eš šošt o tamiz o qašang go i doxtar-e doδo-y mô-y to peδa-ssag mo ta goft-om paziro:yi-š boko či-yâ bene a ri gu:r-eš to raft-i a to gu:r kaši:δ-i ša bâ:lâ hič ya moddat-i biδ zaδ-a zanu`-u bass o zaδ-eš ham-ču gof ke talâ:q-om beδe ta bor-om-e xune-y bo:-mun gof na: talâ:q-et nemi:ô-om boyat-et bokoš-om zarra zarra gust-a ju:n-eš vâ:-ke eš dâ:δ xâ:rd ta da: ru bis ru o ya leng-eš bass-a šotor-e gošna yeki-š bass-a šotor-e tešna a miyu:n-eš a do let šoδ o vel šoδ o ra

برگردان:

بی بی برگِ گل طلا

گفت که یک پسری بود و یک دختر. این خواهرش نامش بی بی برگِ گل طلا بود. گفت این دوتا همین طور(به طورکلی) با هم خوب، مهربان و خوش رفتار بودند. برادرش نان به دست می آورد و خواهرش غذا می پخت. می نشستند قشنگ(به خوبی) با هم می خوردند خوش و خوشحال. گفت این بی بی برگِ گل طلا یک روزی به سر برکه رفت و تنش را شست و آمد و یک ماه دو ماهی گذشت، همینطور الکی دید که حامله است. [با خودش]گفت چکار کنم؟ تو روی مردم، رویم سیاه می شود. مردم که نمی دانند [ماجرا چیست]. هنگام نماز دعا کرد که خدایا جانم را بگیر. بی بی برگِ گل طلا مرد. برادرش هرقدر سر روی شکمش گذاشت و گفت: بی بی برگِ گل طلا! بی بی برگِ گل طلا! دید هیچ. آن را شست و در همین حیاطش آن را به خاک سپرد. و زنی هم گرفت. [به زنش گفت:] هر پسین دو تا تخم مرغ آماده می کنی و می بری و بر سر گور خواهر من. این [بی بی برگِ گل طلا] در گور بچه دار شده بود. یک دختر. همین دختر می آمد و [غذا را] می کشید، می برد و می خورد. و بشقاب را همان جا می گذاشت. و زن می رفت و آن را می آورد. مدت ها همین طور گذشت. [زن] گفت: من هر چه می گذارم می آیند می کشند و می خورند. من که سر در نمی آورم ماجرا چیست. [شوهرش] گفت: هیچ نیست. [زن] یک روز هم به کمین نشست به محض این که دختر آمد [غذا را] ببرد، مچ دستش را گرفت. و آن را از درون گور به بیرون کشید. این دختر انگار بلور بود. [زن] او را در زغال ها مالید و تنش را سیاه کرد. [زن] هنگامی که [شوهرش] آمد گفت: همین دختر از همین جا بیرون آمد او را کشیدم. [شوهرش] گفت: چرا این گونه برروزگارش آورده-ای؟. تنش را تمیز و قشنگ شست و گفت این دختر خواهر من است. تو پدر سگ! من به تو گفتم: از او پزیرایی کن و چیزهایی بر سر گورش بگذار، تو رفتی او را از درون گور بالا کشیدی؟!. خلاصه طی مدتی زنش را حسابی زد. [زن] گفت: من را طلاق بده تا به خانه¬ی پدرم بروم. گفت نه! طلاقت نمی دهم. باید تو را بکُشم. تا ده بیست روز، ذرّه ذرّه گوشت از جان زن جدا کرد و به خودش داد و خورد. و یک پایش را به شتر گرسنه و یک پایش را به شتر تشنه بست. از میانش دو نیم شود و تمام شد و رفت.

دسته: گونه های فرهنگ مردم | نويسنده: حسن رنجبر


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

شعر محلی

لبت قِیْطون و دنّون اُسُّغونه *** دو ابروت همچنون تیر و کمونه. (آغابگ فروزان)

ورود

آمار سایت

  • 0
  • 5
  • 32
  • 2,093
  • 9,575
  • 57,208
  • 61,732
  • ۱۳۹۶-۰۶-۰۶
No Image No Image